نی نی کوچولو خوابیده!
نی نی کوچولو خوابیده!
چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩
 

صبر، صبر، صبر

این واقعا نتیجه میده..

جدایی مامان و بابا،

آرامش رو به ما برگردوند..

عمو فرهاد، متوجه جدایی مامان شده بود..

از اونجایی که خدا، مامانو خیلی دوست داشت،

تو اوج ناباوری،

عمو فرهاد ، از مامان ستاره ی من خواستگاری کرد..

مامان بخاطر من قبول نمیکرد..

اما بعد چند وقت که عمو فرهاد به من خیلی محبت می کرد

و من واقعا بهش علاقمند شده بودم،

مامان راضی به ازدواج باهاش شد..

ازین اتفاق ٣ ساله که میگذره و مامان و "بابا فرهاد" واقعا باهم خوبن..

من هم حقیقتا احساس خوشبختی میکنم..

 

 

                                                                                  پایان

 

دوستان خوبم،

از همتون ممنونم که از سال ٨۴، همراهیم کردید..

من در حقیقت،

تو لحظاتی که بخاطر فشار مشکلاتم،

اشک میریختم،

اینهارو می نوشتم..

این اتفاق، دور از واقعیت نیست .

تو این دنیا، آدم های تنهایی مثل مامانی من زیادن..

و خدا به موقع ش همه رو جبران میکنه..

اینو بهتون قول میدم،

که خدا برای ما کافی ست ...

برای من زیاد دعا کنید.....

امضا: نی نی کوچولو

نی نی کوچولو

یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦
 

روزها می گذشت و مامانی و خاله سحر خیلی به هم نزدیک شده بودند

خاله به مامانی پیشنهاد جدایی از بابا رو داد

آخه خاله سحر یه کمی حالیش می شد

 

خاله می گفت:

اگه طلاق بگیری می تونی خودت کار پیدا کنی

 خودت و پسرت رو از این زندگی نجات می دی

من اگه جای تو بودم هر سختی بود به جون می خریدم

خودم سعی می کردم از پس خودم بر بیام

 توی چشم های مامان التماس و امید موج می زد

 

مامان گفت:

 اگر جدا بشم.. کجا برم؟؟من خیلی فکر کردم

اما اگه جدا شم من می مونم و یه دنیا مشکلات

 این بچه تکلیفش چی میشه؟

 

خاله گفت:

خدا بزرگه.. به نظر من که روش فکر کن..

 

در حالیکه با گل های قالی بازی میکرد گفت:

 یادم میاد اون روزها خیلی از عشقت حرف می زدی

همیشه اسمش که می اومد حال تو هم عوض می شد

من همیشه به حال فرهاد که تو عاشقش هستی غبطه می خوردم

می گفتم خوش به حال ستاره که همین عشقی داره

چی شد ستاره؟؟چی شد که اینقدر زود تسلیم شدی

من همیشه فکر می کردم که تو اینقدر دوستش داری که حاضری از همه چیز بگذری

چرا با این تقدیر لعنتی نجنگیدی؟؟

چــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟ 

 

 مامان بهت زده بود..

انتظار شنیدن هر چیزی رو داشت الا این یکی..

انگار بهش برخورده بود..

نمی دونم شاید به غیرتش بر خورده بود..

احساس شکست می کرد..

پلک ها رو چند ثانیه گذاشت روی هم

یه نفس عمیـــــق کشید و اشکش سرازیر شد..

 

در حالی که صداش می لرزید گفت:

 خیلی خودخواهی سحر..خیلی

کاش یک لحظه خودت جای من می ذاشتی..

من حاضر بودم همه ی دنیام و بدم و فقط یک دقیقه با فرهاد زندگی کنم..

اینو می فهمی؟؟ فقط یک دقیقه..

اما این زندان لعنتی که دورم پیچیده شده هیچ راه فراری نداره

من تشنه یک لحظه ی دیدارش بودم که اون به من خیانت کرد

تمام لحظاتی که اون نبود از دوریش رنج بردم

کی اینارو می فهمه

و مطمئن باش اگه یه روزی برگردم به اون روزها حتما با تقدیرم می جنگم

 

 خاله گفت:

ستاره جان من مطمئنم که یه حکمتی داره که شما به هم نرسیدید..

ولی مطمئنم که خدا صداتو می شنوه..

از خودش کمک بگیر..

و ازش بخواه که اون چه صلاحته خدا برات بسازه..

 من دیگه باید برم..

 باز هم تاکید می کنم روی پیشنهاد من فکرکن..

من همه جوره حاضرم بهت کمک کنم..

 

 این ها و گفت و خداحافظی کرد و رفت..

 

من و مامانی بعضی روزها می رفتیم پارک..

مامان خیلی تو خودش می رفت

همش فکر فکر فکر

حدس می زدم به چی فکر می کنه

دو ماه گذشت

مامان به خاله سحر گف:

من فکرامو کردم

می خوام جدا شم

حاضرم هر سختی که هست تحمل کنم

اما از این محیط سرد و بی روحی که احمد برای من و این بچه ساخته دور شم

 

همش مامان در حال رفت و آمد به دادگاه بود

صبح با خاله می زدند بیرون و بعداز ظهر ها بر می گشتند

اونم چی خسته و کوفته

مامان حتی نمی رسید منو ببره پارک

یا حتی تو درس ها کمکم کنه

بابا از خداش بود که ما رو از سر خودش وا کنه

با رفتن ما اونم آزادِ آزاد می شد

بالاخره روز دادگاهشون فرا رسید

و مامان و بابا از هم جدا شدند

خاله سحر به مامان پیشنهاد کرده بود که بریم تو زیرزمین خونشون بشینیم

و بعد مامان که رفت سر کار اجاره بدیم بهشون

مامان اول قبول نمی کرد

چند روزی دنبال خونه گشتیم

ولی بعد مجبور شدیم قبول کنیم

چمدون هامونو جمع کردیم و یک سری خرتو پرت که مال جهیزیه مامان بود با وانت بردیم

زیرزمین کوچیک بود

بوی نم می داد

تاریک بود

ولی من و مامان با کمک خاله تمیزش کردیم

 رنگش کردیم

خاله یک مقدار وسیله برامون آورد

زیرزمین کوچیک ما شد قصر من و مامان

مامانی دنبال کار می گشت

صبح تا شب روزنامه می خرید و صفحه های آگهی رو با دقت بررسی می کرد

بالاخره یه کاری پیدا شد

شرکتی بود که یک منشی می خواست

ولی مامان احتیاج داشت که کار با کامپوتر رو یاد بگیره 

خاله به مامان کمک کرد تا کم کم یاد بگیره

باورمون نمی شد

بالاخره مامان رفت سر کار

روزها تا غروب می رفت

شب ها هم تا نیمه شب عروسک می ساخت و برای یک اسباب بازی فروشی می برد

مامان لیاقتش رو تو کار نشون داده بود

حقوقش بیشتر شده بود

بالاخره از پس اجاره خونه و زندگی بر می اومدیم

                            *****************************

من 12 سالم شده بود

توی خونه برای این که مامان خسته نشه کمکش می کردم

با این که گاهی فشار مالی اذیتمون می کرد اما از اون جهنمی که بابا برامون ساخته بود

خیلی بهتر و قامل تحمل تر بود

هر دومون راضی بودیم

اگه خاله سحر نبود معلوم نبود چی می شد

مامان روز به روز زیبا تر و جا افتاده تر می شد

 من هم حسابی درس مو خوندم

همیشه با خودم فکر می کردم اگه بزرگتر بودم نمی ذاشتم مامانی بره سر کار

می خواستم باری رو از روی دوشش بردارم

اما چه جوری

به همین خاطر همه ی تلاشم رو می کردم که خوب درس بخونم

 

 

 ادامه دارد

 

نی نی کوچولو

پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦
 
مامان شروع کرد به تعریف کردن..



سحر اون روزا یادت میاد..
من عاشق بودم..
عاشق کسی که با خونوادش رفت و آمد داشتیم..
مادرم با مادرش دوست بود..و پدرم با پدرش..
وقتی 11 سالم بود احساس کردم که چقدر دوستش دارم..
خیلی بهش علاقه پیدا کرده بودم..
خیلی کوچیک بودم..
اما این احساس خیلی خوش آیند بود..
هر وقت می دیدمش دست و پامو گم میکردم..
کم کم فهمیدم که اون هم به من علاقه داره..
وقتی مامانم می رفت کلاس خیاطی به هم تلفن می کردیم..
مسافرت های دسته جمعی برامون خیلی پیش می اومد..
و ما همیشه منتظر بودیم تا عید بشه..
یا تابستون ها لحظه شماری می کردیم که یه مسافرتییش بیاد..
و خوشحال ترینشون ما بودیم..
چه احساس پاکی بود..
به خدا دوستش داشتم..
اما همیشه می ترسیدم کسی از خونواده هامون بو ببره که ما عاشق هم هستیم..
چه روزهایی بود..
فکر می کنم بهترین عشق مال سن کمه..
چون تو اون سن و سال هدف فقط دوست داشته..
آخ سحر..
آگر بدونی..
یه دفتر درست 200 برگ داشتیم و توش برای همدیگه نامه می نوشتیم..
خیلی احساساتی بود..
واسه غصه های من به راحتی اشک می ریخت..
پاک بود..یه فرشته بود..
روزها می گذشت..
فصل ها می اومدند و می رفتند..
شده 16 ساله و او 17 ساله..
یک روز که رفته بودم خونشون نامه ای رو پیدا کردم که اون برای دختری به اسم
ماری نوشته بود..
تنم گر گرفته بود..
سرم گیج می رفت..
از سن 11 سالگی تا اون موقع وجودم با و جودش گره خورده بود..
من با اون بزرگ شده بودم..
آمیخته با عشقش شده بودم..
اما بعد از این که فهمیدم خیانت کرده شکستم..
خدایا چه جوری می تونست اینکارو کنه؟؟
دیگه نمی تونستم ادامه بدم..
خیلی التماس می کرد..
می گفت من اون نامه رو به انگلیسی نوشتم..
اون تمرین زبان بود..
ولی من باور نکردم..
باور نمی کردم..
بی اختیار اشک می ریختم..
همش اشک توی چشمام جمع می شد..
خلاصه..
یک سال بعد بعد از فوت مادر..
دوست بابام احمد رو معرفی کرد..
من هنوز داغدار عشق اون بودم..
ولی دیگه نمی توستم عاشق بشم..
اما بابام می گفت باید ازدواج کنی..
فکر می کرد که من خوشبخت می شم.. و ما ازدواج کردیم..
سحر..سحرم..
من هیچ وقت عاشق احمد نبودم..
او هم نبود..
هر دو به رسم روزگار با هم زندگی می کردیم..
تلاش می کردم که زندگی خوبی رو فراهم کنم..
من می خواستم..
اما احمد روز به روز سردتر می شد..
و الان..
بعد از این همه سال..
هنوز به اون روزها فکر می کنم..
اگر عشقم منو تنها نمی ذاشت..
شاید الان کنار هم بودیم..
من خودمو فدای خودهواهی اون کردم..
ایکاش زمونه یه کمی مهربون تر بود با ما..
سحر..
خیلی تنهام..خیلی..



و مامانی و خاله سحر اشک می ریختند..
من بازی می کردم و بغض کرده بودم..
خاله سحر انگار سنگ صبور مامانی بود..
خاله کلی با مامانی حرف زد..
مامان سبک شده شد..
هر خوشحال بودند که دوباره همدیگه رو پیدا کردند..

مامان از خاله سحر شماره تلفن گرفت و ما از هم خداحافظی کردیم..

بعد از اون خاله خیلی به ما سر می زد..
و این قوت قلب من و مامان بود..


ادامه دارد.....





دوستای گلم..این داستان حرف های دل نی نی کوچوله..

ازش نخواهید حرفاشو زود تموم کنه..
سنگ صبورش باشید و نوشته هاشو بخونید..
نی نی درد زیاد کشیده..

نی نی کوچولو

جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
 

دست های گرم مامانی٬ بهم هميشه اميد می داد...

اما چند وقت بود که اونو تو دست هاش حس نمی کردم...

لبخند هاش تلخ بود...تلخه تلخ....

من نسبت به مامان تعهد داشتم...

بوی گند خيانت همه ی زندگيمونو برداشته بود...

همه چيز دوباره به هم ريخته بود...

اما من سعی داشتم بازم مامانی رو اميدوار کنم...

مطمئن بودم که مامان هزاران مرتبه خدا رو شکر می کنه که چند سال پيش وقتی

می خواست منو بذاره سر راه٬ از تصميمش منصرف شد و دوباره منو برداشت...

کی فکرش رو می کرد؟؟؟!!!!

سعی می کردم که فکرم رو با مامان يکی کنم....

اينقدر تو چشمای مامان خيره می شدم تا بتونم احساسش رو از نگاهش بخونم...

مامانی من بهترين مامان دنيا بود...

چون ديگه از نگاهش عشق رومی فهميدم...

عشق به زندگی...به من...حتی به اون بابای نامرد...

مامان من وفادار بود...به همه چيز...

نمونه ی يک زن کامل...

يک الگوی تمام و کمال...

يک فرشته...يک فرشته...يک فرشته...

و من آرزو می کردم که ايکاش بابا اينو يه روز بفهمه...

و خدا رو شکر می کردم که اون فرشته٬ مامان منه...

و گاهی حسرت می خوردم به تنهايی مامانی...

يک طرف خونه ظلم و بی تعهدی بود...

و طرف ديگه مهر و تعهد واقعی...

و من حاصل اين تضاد...

فکر می کنم که مامان هم فهميده بود که يک غمخوار پيدا کرده...

يک روز مامان لباس خوب تنم کرد...خودش هم يک دست لباس مهمانی پوشيد...

گفت که می خواد منو ببره گردش...

با هم رفتيم پارک...

من کلی بازی کردم...

بعدش برام بستنی خريد...

بعدش هم رفتيم چلوکبابی تا نهار بخوريم...

لبخند های مامان گرچه تلخ بود اما باز هم آرايش صورتش بود...

اون روز به هر دومون خوش گذشت...

همه ی اين خوشی ها برام تازه بود...

آرزو می کردم که هر روز از خونه می زديم بيرون تا از اون فضای سنگين خونه نجات

پيدا کنيم...

وقتی توی پارک داشتم بازی می کردم٬ یه زنی که با بچه ش اومده پارک٬ مامان رو صدا کرد...

فهمیدم که از دوستای قدیمی مامانه...

مامان کلی از دیدنش خوشحال شد...مامان منو بهش نشون داد و گفت ببین..این خاله سحره...

مامان گفت: سحر...این سال ها کجا بودی؟؟

- وقتی اسباب کشی کردیم٬ شمارتو گم کردم...بگو ببینم این سال ها چی کارا کردی؟؟

بعد از مدرسه ها مادرم هم فوت کرد...تو همون گیر و دار دوست بابام احمد رو معرفی کرد....

الا و بالله که این مرد زندگیه..باهاش ازدواج کن..خوشبخت می شی...

- ولی تو یکی دیگه رو دوست داشتی...مگه نه؟

پا روی دلم گذاشتم...فکر می کردم دوست بابام خوبی مو می خواد...اما...

ادامه دارد...

 

نی نی کوچولو

جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦
 

تصمیم داشتم هر جوریه بفهمم که اون زن کیه...

اما نمی دونستم چه جوری...

هر چی می شد بهونه می گرفتم...

جیغ و داد راه می انداختم...

مامان هم که مثل همیشه بی حو صله و دائم تو فکر بود...

یه روز عصر بابا حسابی خوش تیپ کرده بود...

بوی عطرش همه ی خونه رو برداشته بود...

موهاشو یه وری شونه کرده بود...

دلم داشت تاپ تاپ می کرد...

می دونستم داره می ره پیش اون زنیکه...

تا بابا رفت سمت در شروع کردم به داد زدن:

- منم میام..منم میام..  

بابا دستم و محکم گرفت هولم داد اون طرف و گفت:

- برو بینم بچه حوصلتو ندارم... احمق..

دستم خیلی درد گرفته بود...

بابا رفت و شب ساعت ۱۲ سرو کله ش پیدا شد...

تا چند وقت وضعیت همین بود...

بله...بابا بدجوری زیر سرش بلند شده بود...

من نمی تونسم بفهمم که مامان قشنگ من چیش کمتر از اون غریبه بود...

بعد از چند ماه٬ وقتی بابا از بیرون برگشت٬ من داشتم می خوابیدم...

مامان بعد از قرن ها به خودش رسیده بود...

بابا که نشست روی تختش٬ مامان رفت پیشش...

می شنیدم چی می گفتند...خودم رو به خواب زده بودم...

مامان گفت:

- سلام...

  - علیک...

- ببین احمد جان٬ می تونیم با هم یه کمی صحبت کنیم؟؟

  - زود بگو خسته م... می خوام بخوابم...

- همیشه به این فکر می کنم که چرا زندگی ما اینقدر سرده...

   من و تو اگه یه کم٬ اگه... یه کمی فقط تو رفتارهامون تجدید نظر کنیم...شاید..شاید...

- تموم شد حرفات؟؟

- آخه احمد من چه گناهی کردم؟؟ من چی کار کردم؟؟چه اشتباهی کردم؟؟

  همه ی تقصیرم این بوده که زن آفریده شدم..

  احمد من پشت و پناهی ندارم... من خیلی تنهام... پسرمون...رنگ پدر رو تو این زندگی

  ندیده...احـمــــــد...تو رو به خدا به من و این بچه رحم کن...

  من که همه ی سعی ام اینه که تو خوشحال بشی...

  پس چرا؟؟...چرا؟؟...چرا اینقدر خودتو از ما دور می کنی؟؟؟

  تو یکبار از من خواستگاری کردی...منم یکبار به تو اطمینان کردم...

  اما حالا...

بابا بلند شد...صدای جیغ مامان رو که شنیدم فهمیدم که بابا دست روش بلند کرده...

سریع از جام بلند شدم...

دیگه غیرتم گل کرده بود...خودم رو تکیه گاه مامان می دونستم...

رفتم جلوی مامانی ایستادم و گفتم: نزنش...ولش کن...چی کارش داری؟؟؟...

بابا خشکش زده بود...

دست مامان رو گرفته بودم و می بوسیدم...

کشیدمش سمت اطاق خودم...

صورتش کبود شده بود...

مامان نشست روی زمین...سرش رو گذاشت روی زانو هاش...گریه می کرد...

خودمو تو بغلش جا دادم...

مامان گلم پژمره شده بود...به خاطر کتک بابا...

ادامه دارد...

نی نی کوچولو

سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥
 

(با عرض پوزش از تاخیر..درس داشتم!!)

با این اتفاقی که افتاده بود دیگه دست و دلم به مشق شب هم نمی رفت.

یک خط از روزنامه را می خواندم. یک دقیقه فکر می کردم.

ژاله!!..ژاله تو کی هستی دیگه؟

اگر بدونم کی هستی٬ کجا هستی..

نگاهم رو به روزنامه انداختم..یعنی ممکنه بابا٬

بابای من؟؟

وقت شام بود..

اشتها نداشتم..همه فکرم این بود که کی می تونسته حتی برای یک لحظه

جای مامان منو تو دل بابا بگیره..

دلم برای مامان می سوخت..

تو همه ی این سختی ها..تو همه ی این سال ها..

چه روز و شب هایی رو گذرونده بودیم..

از خودم سوال می کردم..اما جواب درستی پیدا نمی کردم..

از مدرسه برگشتم..رفتم سمت اطاقم..

-مامان گفت: علیک سلام..

برنگشتم تا غم رو تو چشمام نخونه..

گفتم  سلام. ( چه صدایی گرم و قشنگی داشت مامان)!!

-مدرسه خوب بود؟؟

سرم رو به علامت تایید تکان دادم. (ایکاش می دونستم کی می خواد خوشبختی

رو از ما بگیره)..

رفتم توی اطاقم و در را بستم..

با خودم فکر می کردم که چه راهی وجود داره..

اما من مگه چند سال داشتم که بتونم این مشکل رو حل کنم..

فقط و فقط دلم برای مامانی می سوخت..

شب شده بود..ساعت ۱۱ بابا اومد خونه..چشم دیدنش رو نداشتم..

برای اینکه باهاش روبرو نشم رفتم و خودم رو به خواب زدم..

اما فکر و خیال راحتم نمی ذاشت..

نیمه شب بود و من هنوز بیدار بودم..

صدای بابا رو شنیدم که داشت با یکی حرف می زد..

گوش هامو تیز کردم که ببینم چی میگه..

- عزیزم خوبی؟..خوب وقت نکردم زنگ بزنم..می دونی که نشد..خالا چرا قهر می کنی..

خیلی خوب فردا میام می بینمت..همون جای همیشگی.....

حدسم درست بود..

ای خدااااااااااااااااااااااااا..

 

ادامه دارد...

نی نی کوچولو

چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤
 

روزها می گذشت و می گذشت..زندگيمون سرد و ساکت بود..

اما وضع کاری بابا بهتر شده بود..کمی که گذشت٬ ديديم که بابا پول مياره تو خونه..

يه وقت هايی ديگه فقط شام نون بيات شده و پنير نمی خورديم..

گاهی هم برنج و مرغ داشتيم..گاهی بوی خورش های خوشمزه می اومد..

بعد از ۲٬۳ سال خونه رو عوض کرديم..از اون جا پا شديم..

نرفتيم بالای شهر..اما از جای قبلی يه کمی بهتر بود..

ديگه اون فرش پاره زير پامون نبود..

بابا يه فرش ماشينی دست دوم خريده بود..نو نبود..اما تميز بود..

ديگه تابستون مجبور نبوديم از کرما له له بزنيم..يه پنکه کوچيک خريده بوديم..

زمستون هم مجبور نبوديم بشينيم يه گوشه و از اون سرمای لعنتی بلرزيم..

چون که يک بخاری برقی داشتيم که اون خونه رو يه کمی گرم می کرد..

ازهمه چيز بهتر اين بود که از شر اون آشپزخونه سوسکی راحت شديم..

من که نمی فهميدم کار بابا چيه..چه جوری اينهمه پول در می آورد؟؟

آخه بابای من که هيچ وقت به ما توجه نمی کرد...چرا اين کارارو می کرد؟ 

من ديگه ۷ سالم بود و می رفتم مدرسه..تقريبا يه چيزهايی از خوب و بد سر در می آوردم..

بالاخره بعد از همه اين سالها مامان تونست برای خودش يه جفت کفش نو بخره..

برای منم يه کاپشن و کلاه و يه دستکش خريدند..

رنگ همه چيز داشت عوض می شد..

بابا يه تلويزيون دسته دوم رنگی هم خريده بود..شايد همين يه٬رنگی به زندگی مون می داد..

اخلاق های بابا يه کمی بهتر شده بود..مامان خوشال تر به نظر می رسيد..

اون شب٬تولد من بود..مامان شام درست کرده بود..

مامان يه لباس صورتی پوشيده بود..آرايش کرده بود..خونه بوی عشق می داد..

من هم روی زمين نشسته بودم و داشتم مشق می نوشتم:مداد ـ ميزان ـ مرد ـ مادر ـ محبت ...

تو همون حالت٬ در خونه رو زدند..مامان از آشپزخونه اومد بيرون..دستش رو با دامنش پاک کرد..

چادرش رو سر کرد و در رو باز کرد..

بابا بود..با يه دسته گل کوچيک..و يه جعبه کادو..

من که باورم نمی شد..دلم می خواست بدونم چی شده؟؟؟!!!

اون شب شايد اولين شبی بود که احساس خوشبختی می کردم..

چون مامان لب های مامان رو خندون می ديدم..خوشی تو چشمای مامان برق می زد..

تنها شبی که با آرامش و دلخوشی خوابيدم اون شب بود..

يک هفته بعد٬ از مدرسه اومدم..خيلی مشق داشتم..يکی از تکليف هام اين بود که از توی

روزنامه دنبال کلمه هايی که اولش با حرف ژ شروع می شه رو پيدا کنم و دورش خط بکشم..

دنبال روزنامه می گشتم..تو اتاق بابا؛ مشغول گشتن تو کاغذهای شخصی بابا بودم 

که از بين کاغذها يه عکس افتاد روی زمين..

دولا شدم و عکسو برداشتم..

يه خانوم تپل و خندون..موهای مشکی فر..با يه لباس آبی..

اين ديگه کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پشت عکس نوشته بود:

                                       تقديم به احمد عزيزم٬                                                                         ـ ژاله. 

اين کی بود که برای بابا عکس داده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از ترس مامان٬ توی دفتر مشقم قايمش کردم...

                                                                                 

ادامه دارد...

 

نی نی کوچولو

سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤
 

خودمو تو بغل مامانم جا داده بودم..

شايد از ترس بود..نمی دونم..حس خوبی نداشتم..

هر چه نزديکتر می شديم قلب مامان تندتر می زد..

سريعتر راه می رفت...من سردم بود..اما مامان نه..

هنوز ده قدم مونده بود که برسيم به اون آقا٬ که مامان وايساد..

انگار همه چيز برای چند لحظه متوقف شده بود..

به مامان نگاه می کردم..دستهاش می لرزيد..منو محکم تر تو بغلش فشرد..

شک کرده بود که بره يا بمونه..صدای قلب مامان مثل پتک تو سرم صدا می کرد..

دلم می خواست داد بزنم..گريه کنم و بگم مامان نرو..تو رو خدا نرو..

می خواستم فرياد بزنم که مامانی جون من برگرد..بيا برگرديم خونمون..

قطره اشک افتاد تو صورتم..از چشم مامان اشک می اومد..

اون آقا منتظر بود..داشت سيگار ی کشيد..دست تکون داد..

اما مامان چند قدم رفت عقب..شروع کرد به دويدن..

من بلند گريه می کردم..خيلی ترسيده بودم..

برگشتيم خونه..من تب کرده بودم..مامان هم يه گوشه ای نشسته بود..

شيشه شيرم رو آورد..من به مامان نگاه هم نمی کردم..

اون گريه می کرد..اين وسط نمی دونم بابا چرا نقش يه آدم بی جون رو بازی می کرد؟

صبح فرداش احساس سرما کردم..بيدار شدم ديدم مامان داره منو ميذاره گوشه يه

کوچه خلوت..وقتی ديد من بيدار شدم می خواست بره..داشت منو می ذاشت و

می رفت..

من شروع کردم به گريه کردن..از ته دل..با سوز..با غم..

مامان دلش سوخت..برگشت و منو برداشت..منو ماچ می کرد و می گفت ببخشيد..

همش با گريه می گفت مگه من به جز تو کيو دارم..

می گفت می خواستم تو خوشبخت بشی..

نمی فهميدم چی می تونست منو خوشبخت کنه وقتی مامان و بابا بالا سرم نبودن..

رسيديم دم در خونه..بچه ها داشتند توی کوچه فوتبال بازی می کردند..

همشون شاد و خوشحال بودند..حسرت يک ثانيه از زندگی اونا رو می خوردم..

 

ادامه دارد..

نی نی کوچولو

سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٤
 

هيچ کس نمی دونست که چرا بابايی من٬ مامان رو از خودش جدا ميدونست..

يه روز صبح که مامان می خواست بره بيرون منو با خودش برد..نمی دونم چرا هر دفعه

که از محيط خونه خارج می شدم احساس خوبی داشتم..

مامان لباس های منو عوض کرد.

کلاه پشمی بنفشمو سرم کرد و بغلم کرد..رفتيم بيرون..

چه هوای سردی بود..روی زمين برف نشسته بود..سوز می اومد..

گاهی آرزو می کردم که ايکاش می شد برای هميشه توی اين خيابونا موند و ديگه به

خونه برنگشت..

مامان خيلی قشنگ بود..مثل ماه بود..اينو می فهميدم..

مخصوصا وقتی که بيرون می رفتيم همه نگاش می کردند..

انگار اين من بودم که تو بغلش اضافی بودم.. قدش بلند بود..

مگه چند سال داشت..همش ۲۵ سالش بود..جوون بود..

من نمی دونم چرا رفته بوديم بيرون..همش تو خيابونا می گشتيم..سرگردون..

من گشنم بود..خسته شده بودم..نق می زدم..خوابم برد..

با صدای فريادهای مامان بيدار شدم..داد می زد..همش می گفت :نمی پرسی تا

اين ساعت کجا بودی؟برات مهم نيست؟؟؟؟

بابا هيچ چی نمی گفت..فقط می زد..

مامان گريه می کرد..منم گريه می کردم..

اما مامان ديگه خسته شده بود..اين بار اول نبود که مامان از بابا کتک می خورد..

هيچ کسی رو هم تو فاميل نداشتيم..تازه چيز های تازه ای داشت اتفاش می افتاد..

سردی خونه و اون همه اختلاف داشت مامان رو عوض می کرد..

يه روز مامان رفت بيرون..من خواب بودم..وقتی برگشت مهربون تر شده بود..

زياد بيرون می رفت..زياد تلفن می کرد..وقتی تلفن زنگ می زد مامان زود بر

می داشت..آروم صحبت می کرد..

يه روز صبح مجبور شده بود منو هم ببره بيرون..

مامان ... باورم نمی شد..رسيديم چند تا خيابون اونورتر...

يه پسر جوون..منتظر مامان بود..

مامان آرايش کرده بود..لاک زده بود..عطر زده بود..

 

ادامه دارد...

نی نی کوچولو

چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤
 

يه چيزايی تو هپروت..تو خيال..از کجا بگم؟؟؟

مامان و بابا خيلی وقت ها با هم اختلاف دارند..يه روز:

بابا رفته بود توی يه اتاق ديگه..زندگيشو از همه چيز من و مامان جدا کرده بود..

از صبح تا شب با هم دعوا داشتند..مامان می گفت تو نسبت به من بی اعتنايی..

بابا محلش نمی ذاشت..نمی دونم بابا چی تو اون دخمه داشت که ولش نمی کرد..

مامان خيلی تلاش می کرد تا با بابا خوب باشه..می خواست به خاطر من زندگيشو

حفظ کنه..يه بار مامان صبح بيدار شد٬ صبحانه برای بابا حاضر کرد..کره و مربا٬ پنير و

گردو٬ چای دم کشيده..ديگه چی بگم؟؟؟همه رو با سليقه تو سينی چيده بود..

يه گل خوشگل هم از حياط خونمون چيده بود..گل ياس..همون که بابا دوست داشت.

به خودش رسيده بود..با اميد فراوون لبخند زد..در اتاق بابا رو باز کرد..

- سلام عزيزم..نمی خوای بيدار شی؟؟

پرده رو کشيد کنار..

ـ پاشو ببين چه صبحانه ای برات آوردم..

بابا گوشه چشمش رو به زور باز کرد و گفت:

- اشتها ندارم..

مامان رو می گی..رنگ از رخش پريده بود..بی حال و نا اميد..از اطاق اومد بيرون.

- خدايا ...

مامان رفت تو حموم همه صورت ماهش رو که آرايش کرده بود پاک کرد..

چشماش قرمز بود..

فهميده بودم که گريه کرده..با زبان کودکی ام فقط بهانه می گرفتم..

خدايا کمک مامان کن..چرا اين بابا اينقدر بی رحمه؟؟؟؟؟؟

مامان هميشه می گفت اگه ادامه بدی منم روشم رو عوض می کنم..

می زنم به بی خيالی..می رم تو خيابون..خودم گم و گور می کنم..

مامان تو اطاقش يه تخت چوبی در به داغون داشت..يه تخت کوچولوی آهنی هم

که به فوت بند بود کنارش..من اونجا می خوابيدم...يه خط تلفن جداگانه هم بابا

واسه مامان گذاشته بود که ديگه به قول خودش حتی يه لحظه هم مامان و نبينه.

يه آشپزخونه کثيف پر از سوسک هم روبروی در اطاق مامان باز می شد..

پذيرايی هم که چی بگم؟مثل يه خرابه ی ۶متری بود که با يک فرش ماشينی رنگ

و رو رفته و گلدون خشک شده و يکه تلويزيون سياه و سفيد و دو تا پشتی پر شده

بود..يه ساعت ديواری هم روی ديوار بود..تنها چيزی که تو اون خونه پيش می رفت..

زمان..می رفت و وضع بدتر می شد..مامان خسته و دلشکسته...گاهی به من زل

می زد و اشک می ريخت..گاهی می خنديد..گاهی با عکس پدر و مادر مردش درد

و دل می کرد..

 

ادامه دارد..

 

نی نی کوچولو

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]


irLearn.com